خلسه‌ی آنی

دو سه‌ی بعد از ظهر بود. مختصر چیزی به‌عنوان نهار خورده بودم و کف اتاق، به پشت، ولو شده بودم و سر انگشتان دو دستم روی سینه‌ام قرار گرفته بود و با انگشت سبابه‌ی دست راستم، آرام و مرتب به سینه‌ام ضربه می‌زدم. نور زردرنگ آفتاب که حجم سنگینی از خواب‌آلودگی و مستی به‌همراه داشت روی کف اتاق و بخشی از بدنم افتاده بود. یک حس سرخوشی و ملنگی خوبی داشتم. دقایقی می‌شد که در این حالت قرار گرفته بودم. البته ظاهرا تنها نبودم. یک مگس احمق هم در تمام مدت از این سمت اتاق به آن سمت اتاق در پرواز بود. یک‌بار به مدت طولانی‌ای در نزدیکی‌ام نشست. به او، به آن مگس ِ پرسه‌زن خیره شده بودم. چه زندگی ابلهانه و نکبت‌باری داشت. نمی‌دانم چرا، اما در آن‌لحظه قادر بودم که او را با خود به مقایسه وا دارم. واقعا چه داشت برای افتخار؟ به چه چیز خود می‌بالید؟ شرط می‌بندم آن بدبخت حتی نمی‌دانست که یک مگس است. نمی‌دانست که چه زندگی پستی برای خود دارد. نمی‌دانست که سرشار از مزاحمت و کثافت و زشتی‌ست. او هیچ نمی‌دانست. اصلا مگس توانایی شنیدن این‌همه را داشت؟ توانایی پذیرفتن این همه تضاد در زندگی را داشت؟ در محدوده‌ی ادراکش می‌گنجید؟ نه، گمان نمی‌کنم. برای یک لحظه خودم را در او دیدم. انگار که یک من ِ دیگر، کمی آن‌طرف‌تر با ابعادی کوچک‌تر روبه‌رویم نشسته. انگار که آن نقطه‌ی سیاه من بودم. من چه داشتم؟ من چه چیزی برای پدید آمدن یک تفاوت، یک تفاوت عظیم، تفاوتی درخور با او داشتم؟ تلاشم بی‌فایده بود. مگس یک خوبی‌ای داشت. نمی‌دانست. بدون آن‌که بخواهد و بتواند بداند، مگس بود و زندگی مگسی‌ای داشت و بعد از ظهرش را با من می‌گذراند.

در باب زندگی خصوصی

چند روز پیش فرصتی شد تا «زندگی خصوصی» را ببینیم. البته روز بعدش خبردار شدیم که  از پرده‌ی آن سینما هم کشیدندش پایین. سینما قدس.

شروع فیلم با آن‌چه تصور می‌کردم تفاوت بسیار داشت و عمدتا این اتفاق را دوست دارم. جالب است که همان رویدادی که در ابتدای فیلم مشاهده می‌شود، بر سر خود این فیلم هم دارد می‌آید. وصف کلی فیلم این‌طور است که کارگردان در تمام مدت، روی لبه‌ی دیوار راه می‌رود، اما همین که تعادلش می‌خواهد به‌هم بخورد، نرده‌ی کنار پهلو را می‌گیرد. احتمالا این‌طور تصور می‌کند که این نگه‌داشتن نرده ارزشش را دارد و مجالی می‌دهد برای ادامه‌ی ماجرا.

داشتم به این فکر می‌کردم که اگر فهرستی داشتیم با عنوان «سینمای نسبتا صادق ایران»، بعید نبود اگر این فیلم هم در آن فهرست دیده می‌شد.

در نگاه اول می‌شود حدس زد که زندگی خصوصی فیلمی‌ست در جستجوی آرمان‌های گم‌شده‌ی انقلاب و این داستان‌ها. شاید هم واقعا همین باشد اما الان کاری به آن آرمان‌ها ندارم. کاری با آن برداشت‌های مضحک برخی منتقدان که اصرار دارند شخصیت‌های فیلم را به نوع واقعی‌شان در جمهوری اسلامی گره بزنند هم ندارم. درواقع فکر می‌کنم زندگی خصوصی فراتر از این صحبت‌ها می‌خواهد پیش برود. نقدهای اخلاقی‌اش، اگر پی گرفته شوند، مستقیما برمی‌گردند به احکام دین (اسلام) و اعتقادات مذهبی.

مهم‌ترین مسئله‌ای که من را جذب می‌کند، روبه‌رو کردن یک مذهبی انقلابی و سیاست‌مدار تندرو، با رفتارهای عمیقا متناقضش است. زندگی با این حجم اخلاق و رفتار و عمل ضد و نقیض را مدام جلوی چشمانش می‌آورد.

در ابتدای فیلم، گذشته‌ی شخصیت اصلی (ابراهیم) را می‌بینیم. ترکیبی از افراط و زور و شعار برای اجرای حکم خدا. وقتی به زمان حال می‌رسد، پوسته‌ی نسبتا مطلوب و روشن‌فکرانه‌ای به خود گرفته، اهل قلم و رسانه شده، مردم مردم می‌کند. اما در سکانس‌های آخر فیلم، دوباره با همان آدم قبلی روبه‌رو می‌شویم که سر از پوسته‌ی ساختگی و مردم‌پسند خود درآورده. با این تفاوت که این‌بار درواقع به خصوصی‌ترین و درونی‌ترین لایه‌های اخلاقی و رفتاری‌اش رسیده‌ایم. و چه نقطه‌ای بهتر از این لحظه برای پایان؟

دغدغه‌ی اصلی کارگردان در فیلم مطمئنا اخلاقیات است. اخلاقیات انسانی و عقلانی. هرچند که به واسطه‌ی دیالوگ‌های آن سردار تراش‌کار یا آن مامور پلیس سعی دارد حواس‌مان را پرت کند و از آرمان‌های انقلاب‌ای بگوید که ما بویی ازشان نبرده‌ایم و این چیزی که الان وجود دارد با آن آرمان‌ها در تضاد است. و البته هرگز حرفی از آن آرمان‌ها نمی‌زند که دقیقا چه هستند و از لحاظ اثردهی، چه تفاوتی با وضع موجود می‌توانند داشته باشند. و اینکه اگر آرمان‌های موجود، آن آرمان‌ها نیستند، پس رهبران انقلاب – کسانی که فیلم به اندازه‌ی کافی به‌شان ارادت دارد و به پشتوانه‌شان سعی دارد کوهی مطمئن برای تکیه زدن بسازد – و سطوح پایین‌ترشان داشتند چه می‌کردند؟ این‌ها، این نکات فریب‌دهنده، همان نقش نرده‌ی کنار پهلو را دارند. همین است که باعث می‌شود زیاد روی این مسئله حساب نکنم و فورا از آن عبور کنم و دنبال اخلاقیات و آرمان‌های واقعی‌تر و عقلانی‌تری باشم.

اوه، بله بله، من همانی‌ام که شما ترتیب دادید. فقط میان تصورات‌تان، وقت کردید، دیوار را هم نگاهی بی‌اندازید.

پروژه‌ی صدای آزاد

مطمئنا هرکسی که پادکست می‌سازد، برنامه‌ی رادیویی می‌سازد، برنامه‌ی ویدئویی می‌سازد و کلا به هر طریقی با ساخت محتوای رسانه‌ای ارتباط دارد، یک جاهایی نیاز به صدای چیزی پیدا می‌کند. هر صدایی. صدای شکستن شیشه، باز شدن در، استارت زدن ماشین. هر صدایی.

برای ما آدم‌های معمولی تنها منبع قابل دسترس اینترنت است. البته مجموعه‌های فروشی هم در این مورد بعضا دیدم اما هم سخت پیدا می‌شوند و هم باید فلان قدر پول داد و معلوم هم نیست آن صدایی که می‌خواهیم توش پیدا بشود یا نه.

شخصا همیشه درگیر این ماجرا بوده‌ام و کل اینترنت را شخم می‌زدم تا بتوانم صدایی که مدنظر دارم را پیدا کنم تا این‌که Freesound.org (پروژه‌ی صدای آزاد) را پیدا کردم. یک حرکت فوق‌العاده برای جمع‌آوری صداهای چیزها با نهایت کیفیت‌شان. کلی کاربر دارد و این صداها را هم خود کاربرها ضبط می‌کنند و روی سایت آپلود می‌کنند. همین الآن هم آرشیو کاملی دارد و هرصدایی که فکرش را بکنید در آن پیدا خواهید کرد. ابتدا در آن ثبت‌نام می‌کنید و بعد می‌توانید هر صدایی که خواستید را دانلود کنید.

پترا مگونی و فروچو اسپینیتی

چند سال پیش آهنگ Guarda Che Luna را از یک گروه موسیقی دو نفره‌ی ایتالیایی شنیدم که البته نمی‌دانم چرا آن موقع زیاد به‌ش توجه نکردم. امروز اتفاقی دوباره به این آهنگ برخوردم. آنچه از این گروه می‌دانم این است که متشکل از پترا مَگونی (خواننده) و فروچو اسپینیتی (نوازنده‌ی کنترباس) است و گروه‌شان را هم با همین ترکیب نام‌شان (Petra Magoni & Ferruccio Spinetti) صدا می‌زنند. یک گروه خاص و خودمانی با کارهای خاص و خلاقانه.

سمت راست پترا مگونی - سمت چپ فروچو اسپینیتی

شروع همکاری این دو موزیسین از سال ۲۰۰۳ بود که تا قبل از آن زمان فروچو برای «پیکُلا ارکسترا اَویون تراول» کنترباس می‌نواخت و پترا هم در گروه‌های مختلف ِ آواز تجربه کسب کرده بود از جمله خواندن با صدای زیر در یک گروه کُر. اساس سبک‌شان جَز و مشهورترین پروژه‌شان، Musica Nuda یا موسیقی برهنه است. پترا ابتدا تفریحی این آلبوم را ضبط می‌کند و بعد، در سال ۲۰۰۴ رسمن آن را منتشر می‌کنند. بونسای موزیک، آلبوم‌شان را در فرانسه، بلژیک، هلند، لوکزامبورگ و سوییس به انتشار می‌رساند. در همان سال برنده‌ی جایزه‌ی «Progetto Speciale» در PIMI می‌شوند و همان موقع‌ها باهم به همراه مونیکا دمورو – بازیگر و خواننده – روی استیج می‌روند و «AEDI – Sconcerto di canzoni ed epica» را اجرا می‌کنند. اما در مورد Musica Nuda، همان‌طور که از عنوان‌ش مشخص است، آهنگ‌ها به ساده‌ترین شکل ممکن اجرا شده‌اند به‌طوری که تنها صدای پترا و کنترباس ِ فروچو شنیده می‌شود و هیچ صدای اضافه‌ای وجود ندارد و آن را آن‌قدر قوی اجرا می‌کنند که هیچ خلایی حس نمی‌شود.

دو ویدئو از اجراهای زنده‌ی این گروه گذاشته‌ام؛ ببینید. اولی اجرای آهنگ I Will Survive است.

ویدئوی بعدی هم از اجرای عالی همان آهنگ Guarda Che Luna که در ابتدا صحبتش شد است.

می‌توانید ویدئوهای بیشتری را اینجا پیدا کنید.

صفحه‌ی لست.اف‌ام